![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
<-PollItems->
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
||
![]() |
|
![]() |
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
Template By: LoxBlog.Com
کارشناسی ارشد جنگلداری ایران
تازیخ ایرانی
شاخه گل
گل وگیاه زینتی
بقا درطبیعت
آینده روشن است اگه بخوای
عروج از کویر
گیاهان دارویی
یادداشت های یک خبرنگار
انجمن علمی
مجلات موسسه تحقیقات جنگلها و مراتع
موسیقی قدیم
پوستر
پاتوق دوستدارن شریعتی
سکه
هنر قدیم
گفتگوهای تنهایی
وبلاگ خبری شریعتی
عکس
سایت چوپی فتاح
سایت رسمی استاد شوان پرور
سایت رسمی ناصررزازی
قدیمی ها
سایت طرفداران شهید شریعتی
دانلود کتاب
در هم ستان
دانلود آثار شریعتی
عاشقان شریعتی
خانه شریعتی
گلد شاپ
سینمای جهان
لینکدونی
دختر کورش
##دانلود كده آچار فرانسه##
۩۞۩ mazi-music ۩۞۩
غمه عشق
چشم انتظار
mahtab
دکتر شریعتی
کردو
سازمان ملل
شفق نیوز (کردی)
all u need
ایلام آسو
ایران هیدرولوژی
سنگ صبور
ترین ها
دىکشنری جنگلداری
كتابهاي تاريخي،ناياب،قديمي
جنگلداری شهرکرد
درختان و درختچه های ایران
مهندسی منابع طبیعی
گیاهنامه
GIS
سنجش از دور
محیط زیست ایلام
اقتصاد ومدیریت منابع طبیعی
شب ایرانی
جام نیوز
شجریانی ها
گرافیک
آموزش عکاسی
دوربین دیجیتال
پیش بینی آب و هوای ملکشاهی
پیش بینی آب و هوای ملکشاهی
آپدیت نود32
آپدیت نود32
یادداشت های یک شورشی
کلیپ دونی
موسیقی ما
دانلود
رسانه های قبل از انقلاب
عکس مجلات قدیم
آموزش تصویری زبان
آموزش زبان آمریکایی
جنگل خارجی
جنگل 88
دکتر مهدوی (انجیلی)
تخصصی جنگل
تصاویر درختان
دکتر محمدی لیمانی
دکتر طاهری
آوای جنگل
دکترتازه
منابع طبیعی ایلام
سایت آموزش زبان وادبیات کردی
شبکه کشاورزی ومنابع طبیعی ایران
مجله سینمایی
انجمن جنگلبانی ایران
جنگل های شمال
درخت و درختچه ها
کشاورز جوان
سازمان هواشناسی کل کشور
وب نوشته های کردی
فرهنگستان زبان و ادب پارسی
بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان
پایگاه انتشارات دانشگاه تهران
علوم جنگل
وب سایت دکتر شریعتی
تاریخ نما
روزنامک
سایت کامل کردی
فتوفونیا
وبلاگ مونا برزوئی
استاد شهرام ناظری
سایت رسمی استاد شجریان
وب سایت عبدلجبار کاکایی
وب سایت رسمی دکتر شریعتی
ردیاب خودرو
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
یادداشت های یک
روانی و
آدرس
ravani67.LXB.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
حسن وارث حکومتی است که از پدر مانده و فرمانده سپاهی است که در درونش نفاق تا اعماق صمیمی ترین یاران وی نفوذ کرده، بهترین افسران و فرماندهان سپاه، پنهانی با پول ها و با زورها و وعده های بنی امیه سر و سِر دارند، و برای یک توطئه بزرگ، یک خیانت بزرگ، معامله می کنند. افسران برای فروش خود با خریداران انسانیت و شرف در دمشق چانه می زنند.
از نظر قلمرو حکومت، حسن بر یکی از نیرومند ترین و خطرناک ترین و حساس ترین قسمتهای سرزمین اسلامی دستی ندارد و این قسمت یکپارچه به دست دشمن افتاده است.
در خود عراق نیز جناح ها متفرق شده اند. اشراف نسبت به رژیم علوی نمی توانند وفادار باشند و توده به سستی و غفلت گرفتار شده است. خوارج که توده متعصب و از جان گذشته مذهبی اند و قدرت خطرناک عوام اند، روی در روی ایستاده اند و حسن، به عنوان مظهر آخرین تلاش صمیمی ترین و آگاه ترین و مترقی ترین یاران نهضت جدید اسلامی، در برابر جبهه نفاق یا دشمنان داخلی، هر روز ضعیف تر می شود و ضعیف تر، تا لحظه دردناک و فاجعه آمیزی، که آخرین تلاش و مقاومت «اسلام عدالت» در برابر «اسلام اشرافیت» پایان می گیرد و صلح با دشمن داخلی تنها راه چاره، یعنی بیچارگی یی است که حسن ناچار می پذیرد. زیرا شکست خورده است و شکست خورده صلح نمی کند، صلح بر او تحمیل می شود، درست مثل شکست.
حسن (ع) که در مدینه به عنوان رهبر و مظهر تلاش روح انقلاب در برابر «جاهلیت جان گرفته جدید» نشسته، اکنون به صورت یک فرد عادی خلع سلاح شده در آمده است.
وقتی می بینیم که دشمن در داخل خانه امام و رهبر مردم، نیز رخنه کرده، و جاسوسان بنی امیه، در خلوت خانه او، محرم او شده اند! و حتی همسرش را مزدور خود ساخته اند و توسط او مسمومش کرده اند، می توانیم حدس بزنیم که جبهه عدالت و آزادی مردم تا کجا ضعیف شده است! قدرت امام حسن به عنوان رهبر نیرویی که به نام اسلام هنوز دارد مقاومت می کند، به اندازه ای است که وقتی می میرد، در خود مدینه، که شهر جدش و مادرش است، و شهر خانواده او است، و شهر مهاجرین و انصار پیغمبر اسلام است، امکان این را، که در جایی که خودش می خواهد دفن شود ندارد، در قبرستان عمومی شهر دفنش می کنند! سرنوشت امام حسن، که مظهر تنهایی و غربت در جامعه اسلامی است، حتی در مدینه پیغمبر، نشان می دهد که جبهه حق طلبی در اسلام به کلی در هم شکسته است و ارتجاع جدید کاملاً بر همه جا و همه کس مسلط شده است و همه صحنه ها را فتح کرده است و اکنون نوبت حسین است…
برگرفته از حسین وارث آدم ـ دکتر علی شریعتی
در قبايل عرب همواره جنگ بود،اما مكه ، زمين حرام بود و چهار ماه رجب ، ذي القعده ، ذي الحجه و محرم ، زمان حرام ، يعني كه درآن جنگ حرام است.دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتا" تعطيل مي كردند، اما براي آنكه اعلام كنند كه : در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت ، سنت بود كه بر قبه ي خيمه ي فرمانده قبيله، پرچم سرخي برمي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه:جنگ پايان نيافته است.
آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه جنگ با پيروزي يزيد پايان گرفته و بر صحنه ي جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است.اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است.بگذار اين سال هاي حرام بگذرد!
منبع : حسين وارث آدم اثر مرحوم علی شریعتی- صفحه ي 50
کُرْدِسْتانْ نامی است تاریخی که از سال ۱۱۵۰ میلادی تاکنون برای اشاره به مناطق کردنشین غرب ایران و خاورمیانه بهکار برده میشود. همزمان با روی کار آمدن ترکمنهای سلجوقی (۵۱۱ ق.) و پادشاهی سلطان سنجر برای اولین بار ایالتی به نام کردستان در محدوده ایالت جبال (کوهستان) ایران تأسیس گردید و نام کردستان برای نخستین بار ساخته و استفاده شد. این نام در منابع تاریخی از سال ۱۱۵۰ میلادی برای محدودهای در غرب خاورمیانه آن زمان کاربرد داشتهاست.
تمام ایالات کردستان امروزی از دوران شاهنشاهی ماد به بعد تا سال ۱۵۱۴ میلادی یکی از ایالات ایران بود. مردم کرد از مردمان ایرانیتبار هستند که در بسیاری از نقاط ایران و نیز در بخشهای دیگری از خاورمیانه و آسیای مرکزی زندگی میکنند. کردها دارای تاریخ مشترک با دیگر ایرانیان هستند و به گویشها و لهجههای زبان کردی سخن میگویند.
تاریخ مشترک کردها با ترکها پس از جنگ چالدران و پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی با ترکها و عربها و ایرانیان ادامه یافت. بخش عمده سرزمین کردستان بر اثر حمله امپراتوری عثمانی به ایران در جنگ چالدران در سال ۱۵۱۴ میلادی از ایران جدا گردید، و امروزه به نام کردستان ترکیه، کردستان عراق و کردستان سوریه ضمیمه خاک کشورهای ترکیه، عراق و سوریه گردیدهاند. پس از جنگ چالدران نیز مناطق جدا شده بارها بین ایران و عثمانی دست به دست شدهاند.
امپراتوری عثمانی سالها بر بخش جدا شده سرزمین کردستان از ایران، فرمانراند تا اینکه با پایان جنگ جهانی اول و نابودی امپراتوری عثمانی متصرفات آن: سرزمین کردستان، سرزمینهای عربی، آسیای کوچک و بالکان به دست پیروزمندان جنگ جهانی اول، انگلستان و فرانسه تقسیم گردیدند.
نقشه منطقه کردستان نقشه منطقه کردستان مربوط به سال ۱۸۹۳ میلادی.
.
قرآن ! من شرمنده توام اگر تو را از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه تو را بر روی برنج نوشته،یكی ذوق میكند كه تو را فرش كرده ،یكی ذوق میكند كه تو رابا طلا نوشته ،یكی به خود میبالد كه تو را در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و !... آیا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه تو را می خوانند و تو را می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند. اگر چند آیه از تو را به یك نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ای كاش آنان كه تو را حفظ كرده اند ،حفظ كنی ، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نكنند . خوشابه حال هركسی كه دلش رحلی است برای تو. آنانكه وقتی تورا ميخوانند چنان حظ ميكنند گويی كه قرآن همين الآن برايشان نازل شده است.آنچه ما با قرآن كرده ايم تنها بخشی از اسلام است كه به صليب جهالت كشيديم .
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كسی مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است
آنها كه تن به هر ذلتى مى دهند تا زنده بمانند، مرده هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا كسانى كه سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده اند و مرگ خویش را انتخاب كرده اند ، در حالى كه صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود ، توجیه و تأویل نكرده اند و مرده اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها كه براى ماندنشان تن به ذلت و پستى، رها كردن حسین و تحمل كردن یزید دادند، كدام هنوز زنده اند؟ هر كس زنده بودن را فقط در یك لَشِ متحرك نمى بیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش مى بیند، حس مى كند و مرگ كسانى را كه به ذلتها تن داده اند تا زنده بمانند، مى بیند.
شهدا زنده اند و سیدالشهداء زنده ترین شهید تاریخ است. نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف كربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسلها نیروبخش، حیات آفرین، امیدزا و انقلاب گستر است. خون حسین، مایه حیات بخشى است كه در گذر زمان بر كالبد ملتها دمیده مى شود و آنها را به زندگى فرا مى خواند و حسین علیه السلام زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مى شود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مى كند.
آنها كه تن به هر ذلتى مى دهند تا زنده بمانند، مرده هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا كسانى كه سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده اند و مرگ خویش را انتخاب كرده اند ، در حالى كه صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود ، توجیه و تأویل نكرده اند و مرده اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها كه براى ماندنشان تن به ذلت و پستى، رها كردن حسین و تحمل كردن یزید دادند، كدام هنوز زنده اند؟ هر كس زنده بودن را فقط در یك لَشِ متحرك نمى بیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش مى بیند، حس مى كند و مرگ كسانى را كه به ذلتها تن داده اند تا زنده بمانند، مى بیند.
شهدا زنده اند و سیدالشهداء زنده ترین شهید تاریخ است. نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف كربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسلها نیروبخش، حیات آفرین، امیدزا و انقلاب گستر است. خون حسین، مایه حیات بخشى است كه در گذر زمان بر كالبد ملتها دمیده مى شود و آنها را به زندگى فرا مى خواند و حسین علیه السلام زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مى شود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مى كند.
در این پست کتاب سیمای یک زندانی اثر دکتر سوسن شریعتی را گذاشتم که در آن دکتر سوسن شریعتی نگاهی به کتاب شریعتی به روایت اسناد ساواک را دارد که می تواند بیان کننده دردهای این زندانی باشد که در بعضی جاها به صورت مغرضانه به بیان آن روزهای دکتر شهید پرداختند.
جهت دانلود رایگان با لینک مستقیم برروی عکس کلیک کنید ...
پسرم،احسان، دومین نامهات را که از «بلوغ» تو خبر میداد، دریافت کردهام. آنچه را نمیتوانی بهفهمی، کلمات نهنوشتهایست که در نامه تو خواندم و نیز آنچه را که تاکنون نمیتوانی دریابی، حالت ناگفتنی و حتی نافهمیدنی است که همراه نامهات پاک کرده بوی و با پست فرستاده بودی و نامهات را در پنج شش دقیقه، دو سه بار خواندم و اما، پنج شش روز است که مدام مشغولم و هنوز از خواندن آن فارغ نشدهام و انگار که هرچه سطور بیشتری را از آن میخوانم، سطوری که میماند بیشتر میشود و هرچه از آن میفهمم، آنچه باید از آن بهفهمم، بیشتر میماند و گویی – به تعبیر قشنگ مولانا – «این معنی – که به سراغ من فرستادهای – هفتهای است که سر در دنبال من دارد» و عمری را هم اگر بر پشت زمین در فرار باشم، چون سایهای سمج در تعقیبم خواهد بود و تا آن لحظه که خود را در گودال سیاه گوری افکنم، رهایم نخواهد کرد.
و چه تعبیر نامتناسبی! چرا بهگریزم؟ مگر نه من چهارده سال است که از نخستین گامی که بر روی این زمین ما نهادهای، چشم براهت دوختهام تا به من برسی، به من که سیونه سال است در همین گوشه – نه – در وسط همین جاده، ایستادهام، تنها و غریب، جادهای بر سینه تافته این «کویر» با کولهبار سنگین رنج، لبهای تفتیده از عطش، پاهای مجروح از سنگلاخ آتش و دستهایی خالی، بیسلاحی و سپری و حتی تکیهگاه عصایی و بیبرق گهگاهی امیدی و حتی، کورسوی چراغ راهی، در دوردستترین افقهای برابرم!
و تو میشناسی این «کویر» را و میفهمی که «این تاریخی که در صورت جغرافیا مجسم شده است»، «هم تاریخ من است، هم فرهنگ من، هم سرگذشت ملت من و سرشت مذهب من».
میرفتم و هرچندی میایستادم و به قفا مینگریستم و نگاههای منتشر مشتاقم، بر خط جاده راه میکشید تا مگر تو را ببینم، ببینم که در آن دورها، چون نقطه لرزانی بر سینه ابهام این کویر، پیش میآیی و همچون ابوذر، در پیشنگاههای چشم به راه پیامبر که در تبوک، با «سپاه سختی» آهنگ نبرد با روم در سر داشت و دغدغه آمدن ابوذر، در دل، در عمق صحرا، این «لکه تیره» در هر قدم «نقطه روشن» میشود و روشنتر، و این «جندببن جناده دور» در هر دم صحابیی نزدیک میشود و نزدیکتر...
...ابوذر
و آن «ابهام» من، تو میشوی، «احسان» من! و احسان خدا را ببین، که میبینم رسیدی! ناگهان! و زودتر از آنکه انتظارت را داشتم. و عجبا! که میبینم، آمدهای و آب همراه داری،
که میدانستی پدرت – چه میگویم؟ - دوستت، دوستانت، این «جیشالعسره» که با سپاهی از روم و مزدور روم در تبوک، به سختی در است، از این کویر آتشریز و مرگبار «نفوذ» میگذرند، در زیر بارش خورشید دوزخ صحرا، صحرای برزخ!
و تو شادی مرا نمیفهمی، که برای فهم این شادی، فهمیده بودن کافی نیست، باید پدر بود و از خدای عزیز محمد و ابوذر، از خدای مستضعفین، خدای من و تو، این «رفیق» رحیم و رحمان – که احسانش از همه مرزهای کفر و دین، پاکی و ناپاکی، و حتی دوستی و دشمنی میگذرد – با تمامی وجودم میخواهم و دامنش را به سرسختی و گستاخی یک «طلبکار لجوج» – همچون آن نابینای مهاجمی که دامن عیسی را در رهگذری چسبیده و رها نکرد – چنگ میزنم و رها نمیکنم تا در حق تو احسانم، نیز چون من، احسانی کند، تا روزی تو هم چون من، لذت این شادی را بفهمی! با خود گفته بودم که هر وقت این فاصلهای را که تقدیر میان من و تو ایجاد کرده است، طی کردی و از راه رسیدی، پیش از هر حرفی و هر کاری، اول تو را به نشانم و گزارش این «کار» را به تو بدهم، تا بهدانی که من، با این امانتی که به دستم سپردند چه کردم و این راه را تا کجا آمدم و از فردا که به دست تو میافتد، بهدانی که با آنچه کنی و از کجا باید راه را ادامه دهی.
اکنون که برای نخستین بار تو را دیدار میکنم و تو برای نخستین بار، به حرف من گوش میدهی، متأسفم که مدهای ندارم که به تو بدهم، خبرهایم همه سرخ است و سیاه و گزارش عمرم نیز نه چندان مثبت و موفق!
دراین گفتگو – که منم که با تو سخن میگویم و آن هم نه سخن دنیا – کلمات بازیچههای مصلحتبازی و سیاستبازی و تقیهبازی نیستند، رسولان پیامآور معصوماند که از حقیقت سخن میگویند و حامل «روحاند»، نه آن روحی که فیلسوفها و صوفیها و زاهدها و قرآنخوانهای سرقبر از آن حرف میزنند و علما دربارهاش بحث میکنند که هست یا نیست و چگونه است؟ و من نمیدانم آن چیست و نمیخواهم بهدانم و بهپرسم تا از خدا «لنترانی» بهشنوم و جواب سربالایی که یعنی «فوضولی موقوف»! «به تو چه»؟ یسئلونک عن الروح، قل: الروح من امر ربی!
مقصودم آن «روح» است که خدا، او را مستقل از همه فرشتگان، به تنهایی نام میبرد، آنکه همه فرشتگان به زمین فرود میآید. کی؟ در «شب قدر»! شبی که چون همیشه جهان تاریک است و زمین در دهان دیو سیاه ظلمت، شب، که در همه ماهیتها و کیفیتها و رنگها و طرحهای وجودی، همه پدیدهها و اختلافها و تضادها و تنوعها و درجهها و ارزشها و اندازهها، همه موجودات، در آن یکی هستند و آن یکی، عدم، هر یکی چون همه و همه هیچ! و این اقتضای حاکمیت ظلمت است که در آن هر مرزی محو است و اقتضای حکومت ظلم، که در آن، هر مرزی، به «تعدی» نفی میشود و مسخ؛ خوب، بد مینماید و بد، خوب؛ دوریها نزدیک و نزدیکیها دور؛ سرخی و سفیدی و سبزی چون بیرنگی همه سیاه؛ =ستی دره و بلندی قله همسطح؛ گوهر و خر مهره، مروارید و مردار و معبد و مزبله، محراب و مغازه، توحید و شرک، تقوی و تعفن، حقیقت و دروغ، شهید و جلاد، پاک و پلید، روحانیت و سحر، جادوگری و وحی، حسین و یزید، همه در هم ریختهاند و قاتیپاتی و درهم برهم و بالا و پائین و پائین بالا و چپ و رو و واگونه؛ و گویی انقلاب شده است. انقلاب سیاه، یعنی قرهقاتی بودن همهچیز و همهکس، قرهقاتی بودن انسان و حیوان و جُماد، که شب است و سیاهی بر زمین حاکم و قاتی یعنی بهمریختگی، قره یعنی سیاه! و بالای سیاهی رنگی نیست. پس، در حکومت سیاهی، هیچچیز، چیزی نیست؛ هیچکس، کسی نیست و مرزی و درجهای و ذاتی و نوعی و ارزشی و صفتی و وضعی و حق و باطلی و صفی... پدید نیست که همه چیز ناپدید است و بنابراین، همه یکی و آن یکی؟ هیچ! هیچی که سیاه است؛ یعنی در شب، فقط شب هست؛ در چیرگی سیاهی عام، بر جهان، جهانیان، «واحد» اند و در جهان، «وحدت»، همچون مردگان، همچنانکه بر قبرستان.
شب که میرود «همه چیز روشن میشود»، یعنی: «اختلاف»! و صبح که برمیخیزد، خفتهها برمیخیزند و صفها جدا میشوند و جبههها کشف میشود، یعنی: «تضاد»!
و این یکی از «آیات روشن» خداست. و نمیدانم چرا این آیه روشن کتاب خدا را تاریک میبینند که: «کان الناس امه واحده».
مردم، یک توده واحدی بودند، همه با هم یکی و همه با هم در یک صف، یکنواخت، قالبی، متشابه، متساوی، همارز و هم اندازه هم، در یک وضع، یک راه، یک احساس، یک تیپ، یک فکر و یک فرهنگ و یک تاریخ و یک ادب و همه مثل هم، همه افراد یک جمع، کپیه یکدیگر و همه نسلهای یک جامعه، پشت در پشت، نسخه بدل یک «متن»، یک «اصل»، «جد بزرگ قبیله»!
و این بود که هیچ چیز نبود که بهتوان آدمها را با آن سنجید و از هم جدا کرد. از ناچاری اسمها و صفتها و مرزها و درجهها و ارزشها و حالتها و صفهایی را که اصلاً به خود انسانها و اختلافهای انسانی ربطی ندارد و انتخاب میکردند تا با آنها افراد و گروههای بشری را نامگذاری کنند و توصیف نمایند و از یکدیگر مشخص سازند؛ مثل خاک، یک قطعه از زمین را: شرقی، غربی، استوایی، چینی، رومی، مصری، یونانی، ایرانی، ترکستانی... (وطن)؛ یا رنگ پوست بدن را: سرخ، زرد، سفید، سیاه! (نژاد)؛ یا خون را: یهود، عرب...! (ملت)؛ یا پدربزرگ را: بنی اسرائیل، بنی عطفان، هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان... (قوم، قبیله)؛ یا فقط با هم یکجا جمع بودن را: جامعه اروپایی، جامعه ایران، جامعه آمریکا... یا شکل حکومت را: امپراطوری رم، شاهنشاهی ایران، ملوکالطوایفی اروپای قرون وسطی؛ یا شکل تولید را: گلهدارها، کشاورزها، صنعتکارها، فئودالیته، بورژوازی...؛ یا حتی شکل زندگی و تجمع را: شهری، روستایی، چادرنشین...؛ یا اندازه پول و زوری که دارند: ارباب، رعیت، متوسط؛ یا شکل کاری که میکنند: روحانی، نظامی، بازاری، کارگر، دهقان؛ یا جنسیت را: زن، مرد، خنثی؛ یا سن و سال را: جوان، کامل و پیر...
اینها هیچکدام خصومت انسانی نیست و فرق آدمها را، ارزشهای مختلف انسانها را، صفها و جهتها و مسئولیتها و هدفها و صفتها و خوبیها و بدیها و زشتی زیباییها و حق و باطلها و درجه وجودی و قیمت انسانی و نوعیت فطرت و کیفیت خلقت و چگونگی نقش و اثر و کار و کرامت و فکر و اراده و آگاهی و آزادی و انتخاب و خلاصه، اندازه حقیقی وجودها و موجودیتهای انسانی انسانها را نشان نمیدهد.
مثل اینست که شاگردان یک مدرسه را اینجور تقسیم کنیم که: تمام شاگردانی که کت و شلوار خطدار دارند در یک صف، آنهائی که ساده پوشیدهاند در یک صف؛ مودارها در یک کلاس، کچلها در یک کلاس دیگر؛ چاقها در سیکل اول، لاغرها در سیکل دوم؛ بچههائی که خانهشان تو خیابان است مبصر و آنهایی که در پس کوچه شاگرد عادی؛ آنهائی که با اتومبیل شخصی میآیند، معدلشان بیست، آنهائی که با دوچرخه میآیند دوازده؛ آنها که با اتوبوس، تجدیدی، آنها که پیاده، رفوزه، و شاگردانی هم که پول توجیبی ندارند، از مدرسه اخراج! از تحصیل محروم، چون مسلماً پول برای اسمنویسی در مدرسه ندارند.
خرپولزادهها، برای تحصیل، اروپا و آمریکا، و در بازگشت، رییس و استاد و صاحبمنصف و مسلط بر مردم، پولدارزادهها تحصیل در مدارس دولوکس و تحصیلات عالیه دانشگاهی، کمپولزادهها، تحصیلات متوسط نمیهکاره، بیپولزادهها، بیسواد، در تحصیل و علم به رویش بسته، برود دنبال عملهگی، که سنت تاریخی دوران سلطنت انوشیروان دادگر و دولت بزرگمهر حکیم است که حکومت متحد «عدالت و حکمت»، هزاروچهارصد سال پیش حکم صادر کرد که «کفشگرزاده» حق ندارد، به هیچ قیمتی، حتی اگر پدرش همه هستیاش را بدهد، تحصیل کند؛ چون، تحصیلکرده که شد، جزئ طبقه انتلکتوئل، تحصیلکرده و روشنفکر... – طبقه دبیران میشود و فکر و علم که موهبتی است شریف و اهورائی و باید در انحصار اشراف و یا روحانیون بماند، بدست طبقات پست کارگر و کاسب شهری و دهقان دهاتی میافتد که بیشرفاند و بیروحانیت و معنویت و آن وقت، هم حکومت و هم مذهب، از انحصار «نجیبزادگان» در میآید و دستهای زمخت و خاکآلود و پینهبسته نانجیبها به دامان این موهبت خدایی و آسمانی میرسد...»
اینجور تقسیمبندی، میبینی که تقسیمبندی انسانی نیست، یعنی حقیقت وجودی انسانها را نشان نمیدهد و در نتیجه این صفبندیها و مرزکشیها همه جعلی و فرضی و الکی است و در واقع، در تاریکی و سیاهی حاکم – که چشمها نمیبینند و هیچکس خود را و دیگران را تشخیص نمیدهد، زیرا نه نوری هست و نه ملاکی – همه یکی هستند، همه در ظلمت و ظلم، به هم درآمیخته و نامعلوم و نامرئی، یک «امت واحده» هستند. «ترازوی قیامت»! «هرکه به وزن یک ذره» خدمت کرده باشد، آن را میبیند، هر که به وزن یک ذره خیانت کرده باشد آن را میبیند». و آنگاه پاداش و کیفر، بهشت و آتش! و آنگاه تقسیمبندی انسانها، نه براساس خاک و خون و شغل و طبقه و رنگپوست و پولجیب و... بلکه براساس «عمل»، «عمل انسانی»، یعنی آنچه با «آگاهی»، «انتخاب» و «آفرینندگی» - که سه استعداد ویژه انسانیاند – خلق کردهای، انجام میشود و صفبندی آدمها، صفی: ملعون، مغضوب، دوزخی، به فرمان دقیق و درست ترازوی «عدالت»، و شهادت، با گوش و چشم و دل خود انسانها، که در اسلام، نه تنها هر فردی، به تنهایی، که هر عضوی از یک فرد به تنهایی مسئول است: انالسمع و البصر و الفواد، کل اولئک کان عنه مسئولا. وصفی: نجاتیافته، سرفراز، بهشتی، پس از عبور از «ترازو»، در صحرای «محشر عمل»، «قیامت عدل» و ارزیابی انسانها، رسیدن به حسابها و کتابها، دوصف، کشیده از ترازو – پایگاه عدالت – تا تقدیر – سرانجام حیات – سرنوشتی که هر کسی، با سر انگشتان خویش، آگاهانه، نوشته است، صفی:... این «دعوت» و این «روح» و این «بعثت» و این «حشر» و این «قیامت» و این «بازگشت حیات» و این «تجدید ولادت» و این «معاد» و این «عدل» و «میزان» و این «روز حساب» و این «کیفر و پاداش» و این تقسیمبندی یک «سنت الهی» است. تنها ویژه پس از مرگ نیست، پیش از مرگ نیز هست.
«قیامت» و «معاد» یک «سنت» است؛ سنت، یک قانون خدایی حاکم بر هستی است و حاکم بر حیات و بر انسان. قیامت و معاد، در همین جهان در زندگی هر فردی هست، در زندگی هر جامعهای، در هر عصری، هر تاریخی. وحی، بعثت پیامبران و دعوت آنان به قیام برای «قسط» در هر زمانی، هر زمینی، صور اسرافیلی است که بر «قبرستان سرد و ساکت یک عصر» میدمد و روحی است که بر کالبدهای مرده، فضیلتهای فلجشده و نبوغهای مدفون و انسانهای مرگزده و تنهاهای زندان خفقان و سیاهی و پوسیدگی و مرگ بر پا میشود و «میزانی» بر پا میگردد و آدمها بدان سنجیده میشوند و صفها را از هم مشخص میگردند و جبههها در برابر هم قرار میگیرند و آنگاه، حق و باطل، خدمت و خیانت، زشتی و زیبایی، با هم درگیر میشوند و جهاد آغاز میشود و حساب و کتاب و بهشت و دوزخ و...
پیشانیهای سیاه فروافتاده
پیشانیهای سپید سرفراز!
نامههای عمل سیاه.
نامههای عمل سپید.
برگرفته از کتاب نامهها مجموعه آثار ۳۴
ای سردار پیر سر از زانوی اندیشهات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینههای مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را میبرند.
ای دهقان سالخورده تاریخ ما… کاش میتوانستی دیوارهای قلعهای را که در آن زنجیرت کشیدهاند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشهها افشاندهای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمیاندیشد و جز به راه تو گام نمیگذارد و تو آنگاه میدیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد، امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجهها، زندانها، اسارتها و محرومیتهاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام میگیرد.
ما نیز هزاران فرسنگ دور از دیار عزیز و یاران دلیر خویش راه مقدس همین نسل را دنبال میکنیم و بیآنکه لحظهای به منافع خویش و حتی به حیات خود بیندیشیم، دستاندرکار نبرد با پلیدی و تاریکی هستیم و امروز که در برابر همان دشمنانی که از چپ و راست بر تو میتاختند، ایستادهایم، میخواهیم در کوشش ملت خود به سوی روشنایی سهم شایسته خویش را داشته باشیم.
نام تو امروز نه تنها فضای ما را گرم میدارد، بلکه آسمانهای بیگانهای را که امروز ما در زیر آن بسر میبریم، با روح و دل ما آشنا ساخته است، زیرا هر کجا که میگذریم، سخن از تو است و پیکار مقدس تو.
ما به تو اعلام میکنیم که به راهی که رفتهای وفاداریم. نام تو محک آزادی و شرف ماست و شیرازه اتحاد و پیوند ما.
ما به تو اعلام میکنیم که دوش به دوش یاران تو میجنگیم و از شکنجه و کشتار خصم نمیهراسیم.
ما به تو اعلام میکنیم بنائی را که پی ریختی میسازیم، جهادی را که آغاز کردی به پایان میبریم و دیوارههای استبدادی را که شکافتی فرو میریزیم.
ما به تو اعلام میکنیم که همگام با ملت خویش بهپاخاستهایم تا شب سیاه ملک خویش را به صبح کشانیم و استعماری را که تو مجروح کردی، بمیرانیم و در راه تو و در پی تو، شرف و آزادی ملت خویش را از چنگال دژخیمان مردمخوار و غلامان جاننثار رهایی بخشیم و زنجیرهای گران را از پای تاریخ وطن خود برداریم.
درودهای گرم و آتشین فرزندان وفادار خویش را بپذیر!
پاریس – پنجم ژانویه ۱۹۶۲
(این پیام به قلم دکتر شریعتی نوشته شده است)
هرچند سالگرد بمباران شیمیایی حلبچه 25 اسفند 1366 است اما به مناسبت روز جهانی مبارزه با سلاح های شیمیایی و میکروبی در این پست تصاویری از قربانیان کورد این سلاح ها را میگذارم تا این سوال به ذهن آید جنگ قدرت دو حزب جمهوری اسلامی و بعث است ، چرا کورد باید این چنین قربانی شود؟؟؟؟